تبلیغات
صدای زیبای خدا - مطالب ابر زندگی
صدای زیبای خدا

زنده ام

سه شنبه 3 اردیبهشت 1392






زنده ام شاید

شاید هم نه

بی خبرم از خود

اما می دانم

زندگی را باید زندگی کرد

مرگ را باید باور کرد

عشق را باید زیبا دید

واما خدا

      
خدا را باید فهمید



عقربه های زندگی

یکشنبه 22 بهمن 1391

وقتی بچه بودم یه خانم پیری همسایه ما بود و پنج تا بچه داشت ،اما همیشه تنها بود .
همیشه وقتی منم تنها بودم می رفتم پیش ایشون ، کلا آدم دقیقی نیستم اما حرف هاش تا الان یادمه می گفت آدم ها همیشه تنهان، یه سری خودشونم از تنهایی شون خبر ندارن اما یک سری که هوشیارن خبر دارن می گفت هر چه سن آدم ها بالا میره عقربه های ساعت براشون زودتر میچرخه و خیلی حرف های دیگه .
تو عالم بچه گی تو دلم بهش می خندیدم ، می گفتم مگه میشه آدم تو جمع تنها باشه مگه میشه ساعت برای یکی زود و برای یکی دیر بچرخه . اون خانم پیر سالها پیش تو تنهایی مرد و من سال به سال به عمرم اضافه شده ، حالا معنی حرفاش را می فهمم که اگه آدم عقیده اش با یه جمع فرق کنه تو جمع تنهاست ، وقتی آدما می فهمن که هر نفسشون به مرگ نزدیک تر میشه عقربه های ساعت عمرشون زود تر می چرخه ، پیرزن همیشه می گفت اون به نمی رسه اما من به اون می رسم.

حالادیگه کم کم دارم می رسم.




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها