صدای زیبای خدا tag:http://elahe67720.mihanblog.com 2017-11-18T21:32:15+01:00 mihanblog.com هر که با ما نیست 2015-05-13T15:46:08+01:00 2015-05-13T15:46:08+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/171 الهه شیخ ربیعی هر که با ما نیست گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن استگفتم آری این سخن فرموده اهریمن استاهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستندای شما با خلق دشمن؟ قلبهاتان از آهن است؟ هر که با ما نیست
 

گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن
؟ قلبهاتان از آهن است؟

]]>
پدر 2014-05-12T12:38:07+01:00 2014-05-12T12:38:07+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/170 الهه شیخ ربیعی شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیالخواب  از  سرم  به نغمه مرغی پـریده بـوددر  گـوشه  اتـاق  فـرو رفـته  در  سـکوترویـای عـمر رفـته  مـرا  پـیش دیـده بـوددر  عـالم  خـیال  به  چـشم  آمـدم   پــدرکز رنج چون کمان قد سَروش خمیده بودمـوی سیاه او شـده بـود انـدکی سـپیدگویی سپیده از افـق شـب دمـیده بـوددستی کشید بر سر و رویم به لطف و مهریـکسال مـیگـذشت پـسر را نـدیـده بـودیـاد آمـدم کـه در دل شـبها هـزار بـاردست نوازشم


شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال


خواب  از  سرم  به نغمه مرغی پـریده بـود


در  گـوشه  اتـاق  فـرو رفـته  در  سـکوت

رویـای عـمر رفـته  مـرا  پـیش دیـده بـود


در  عـالم  خـیال  به  چـشم  آمـدم   پــدر

کز رنج چون کمان قد سَروش خمیده بود


مـوی سیاه او شـده بـود انـدکی سـپید


گویی سپیده از افـق شـب دمـیده بـود


دستی کشید بر سر و رویم به لطف و مهر

یـکسال مـیگـذشت پـسر را نـدیـده بـود


یـاد آمـدم کـه در دل شـبها هـزار بـار

دست نوازشم به سر و رو کشیده بود


چـون مـحو شد خیال پـدر از نـظر مـرا

اشکی به روی گونه زردم چکیده بـود


]]>
مادر 2014-05-04T13:31:53+01:00 2014-05-04T13:31:53+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/169 الهه شیخ ربیعی تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سرداشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک اختر داشتن چون صبا در مزرع سبز فلک بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمانی یافتن شوکت و فر سکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن برتو ارزانی که ما را خوش تر است لذت یک لحظه "مادر" داشتن

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه "مادر" داشتن





]]>
می خواهم بگویم 2014-04-07T00:59:50+01:00 2014-04-07T00:59:50+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/156 الهه شیخ ربیعی می خواهم بگویم . . . فقر همه جا سر می کشد . . . فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست . . . فقر ، چیزی را " نداشتن" است ، ولی ، آن چیز پول نیست . . . طلا و غذا نیست . . . فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند . . . فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد می کند . . . فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند . . . فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود . . . فقر ، همه می خواهم بگویم . . . فقر همه جا سر می کشد . . . فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست . . . فقر ، چیزی را " نداشتن" است ، ولی ، آن چیز پول نیست . . . طلا و غذا نیست . . . فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند . . . فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد می کند . . . فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند . . . فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود . . . فقر ، همه جا سر می کشد . . . فقر ، شب را "بی غذا" سر کردن نیست . . . فقر ، روز را "بی اندیشه" سر کردن است ]]> محرم آمد و دل مبتلا شد ... 2013-11-08T12:59:35+01:00 2013-11-08T12:59:35+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/165 الهه شیخ ربیعی لب خشکم ببین چشم ترم را    بیا از باده پر کن ساغرم رادلم در تنگنای این قفس مرد   رسید آن دم که بگشایی پرم را لب خشکم ببین چشم ترم را

    بیا از باده پر کن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد

   رسید آن دم که بگشایی پرم را







]]>
قاصدك 2013-06-24T06:03:53+01:00 2013-06-24T06:03:53+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/155 الهه شیخ ربیعی قاصدك! هان... ، چه خبر آوردی ؟ از كجا... وز كه خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی، اما، ‌اما... گرد بام و در من... بی ثمر می‌گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس برو آنجا كه تو را منتظرند قاصدك در دل من همه كورند و كرند دست بردار از ین در وطن خویش غریب قاصد تجربه‌های همه تلخ با دلم می‌گوید كه دروغی تو، دروغ كه فریبی تو، فریب قاصدك... هان، ولی... آخر... ای وای... راستی آیا رفتی با باد؟ با تو ام، آی! كجا




قاصدك! هان... ، چه خبر آوردی ؟
از كجا... وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی،
اما، ‌اما...
گرد بام و در من...
بی ثمر می‌گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار از ین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
كه دروغی تو، دروغ
كه فریبی تو، فریب

قاصدك... هان،
ولی... آخر...
ای وای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام،
آی!
كجا رفتی؟
آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم...
خردك شرری هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

]]>
آسمان کبود 2013-06-19T02:35:44+01:00 2013-06-19T02:35:44+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/163 الهه شیخ ربیعی بهارم دخترم از خواب برخیزشکر خندی بزن شوری برانگیزگل اقبال من ای غنچه نازبهار آمد تو هم با او بیامیزبهارم دخترم آغوش وا کنکه از هرگوشه گل آغوش وا کردزمستان ملال انگیز بگذشتبهاران خنده بر لب آشنا کردبهارم دخترم صحرا هیاهوستچمن زیر پر و بال پرستوستکبود آسمان همرنگ دریاستکبود چشم تو زیبا تر از اوستبهارم دخترم نو روز آمدتبسم بر رخ مردم کند گلتماشا کن تبسم های او راتبسم کن که خود را گم کند گلبهارم دخترم دست طبیعتاگر از ابرها گوهر بباردوگر از هر گلش جوشد بهاریبهاری از تو زیبا تر نیاردبهارم دخترم چون خ


بهارم دخترم از خواب برخیز
شکر خندی بزن شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز
بهارم دخترم آغوش وا کن
که از هر
گوشه گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا کرد
بهارم دخترم صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست
کبود آسمان همرنگ دریاست
کبود چشم تو زیبا تر از اوست
بهارم دخترم نو روز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را
تبسم کن که خود را گم کند گل
بهارم دخترم دست طبیعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زیبا تر نیارد
بهارم دخترم چون خنده صبح
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور
بهار دلکش آینده تو

]]>
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوجه اگه ناراحتی قلبی دارین به ادامه این مطلب توجه نکنید!!!! 2013-05-29T03:12:24+01:00 2013-05-29T03:12:24+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/162 الهه شیخ ربیعی و خداوند ندا می دهد بر اهل زمین ........این لینکی که براتون گذاشتم حرفهای یه پدره آریا فردی پور و خداوند ندا می دهد بر اهل زمین ........


این لینکی که براتون گذاشتم
حرفهای یه پدره


آریا فردی پور

]]>
شراب 2013-05-22T04:13:49+01:00 2013-05-22T04:13:49+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/152 الهه شیخ ربیعی شراب تلخ می خواهمتا بسوزد جگرم شاید درد دلم را کم کندسوختم سوختمخدایا  چرا کم نمی شود این درددلم را دیگر تاب این درد نیستدرد هم دیگر با من آشناست

شراب تلخ می خواهم

تا بسوزد جگرم

شاید

درد دلم را کم کند

سوختم سوختم

خدایا

 چرا کم نمی شود این درد

دلم را دیگر تاب این درد نیست

درد هم دیگر با من آشناست





]]>
قصه شیرین 2013-05-11T05:14:25+01:00 2013-05-11T05:14:25+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/159 الهه شیخ ربیعی   مهرورزان زمانهای کهنهرگز از خویش نگفتند سخنکه در آنجا که توییبر نیاید دگر آواز از منما هم این رسم کهن را بسپاریم به یادهر چهمیل دل دوستبپذیریم به جانهر چیز جز مبل دل اوبسپاریم به بادآهباز این دل سرگشته منیاد آن قصه شیرین افتادبیستون بود و تمنای دو دوستآزمون بود و تماشای دو عشقدر زمانی که چو کبکخنده می زد شیرینتیشه می زد فرهادنه توان گفت به جانبازیفرهاد افسوسنه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهادکار شیرین به جهان شور برانگیختن استعشق در جان کسی ریختن استکار فرهاد برآوردن میل دل دوستخواه
 

مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه
میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز مبل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی
فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت
زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد

]]>
باران 2013-05-02T11:20:52+01:00 2013-05-02T11:20:52+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/154 الهه شیخ ربیعی بارها گفتم            نبار بارانزمین جای قشنگی نیستحال می گویم                       ببار بارانکه من تنها نگریمزمین جای قشنگی نیست





بارها گفتم

           نبار باران

زمین جای قشنگی نیست

حال می گویم

                      ببار باران

که من تنها نگریم

زمین جای قشنگی نیست

]]>
کودکم 2013-04-27T03:54:40+01:00 2013-04-27T03:54:40+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/151 الهه شیخ ربیعی به بزم عشقم که می آیید آرام و سبک آیید کودک درونم خواب است مباد بیدار شود با کودکیش بزممان را آشفته کند






به بزم عشقم که می آیید


آرام و سبک آیید

کودک درونم خواب است

مباد بیدار شود

با کودکیش

بزممان را

آشفته کند


]]>
پیوند با جهان هستی 2013-04-26T11:34:21+01:00 2013-04-26T11:34:21+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/8 الهه شیخ ربیعی گهگاه ،آه احساس می کنم ،                           قلبمبا یک نخ نحیف                 نازکبا این جهان هستی پیوسته ستهر لحظه ممکن است این رشته بگسلداین رشته ... ای دریغ، گسسته ست!



گهگاه ،آه
احساس می کنم ،
                           قلبم
با یک نخ نحیف
                 نازک
با این جهان هستی پیوسته ست
هر لحظه ممکن است این رشته بگسلد
این رشته ... ای دریغ، گسسته ست!


]]>
قدم قدم 2013-04-24T06:44:55+01:00 2013-04-24T06:44:55+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/150 الهه شیخ ربیعی قدم قدم آرام، آرام به سویم آمدی آمدنت را به انتظار بودم آگاهم هر آمدنی رفتی دارد اما بگذار چند روزی را به بودنت دل خوش باشم




قدم قدم

آرام، آرام

به سویم آمدی

آمدنت را به انتظار بودم

آگاهم هر آمدنی

رفتی دارد

اما بگذار

چند روزی را

به بودنت دل خوش باشم






]]>
زنده ام 2013-04-23T03:47:43+01:00 2013-04-23T03:47:43+01:00 tag:http://elahe67720.mihanblog.com/post/149 الهه شیخ ربیعی زنده ام شاید شاید هم نه بی خبرم از خود اما می دانم زندگی را باید زندگی کرد مرگ را باید باور کرد عشق را باید زیبا دید واما خدا        خدا را باید فهمید



زنده ام شاید

شاید هم نه

بی خبرم از خود

اما می دانم

زندگی را باید زندگی کرد

مرگ را باید باور کرد

عشق را باید زیبا دید

واما خدا

      
خدا را باید فهمید


]]>