تبلیغات
صدای زیبای خدا - زندگی شیشه ای
صدای زیبای خدا

زندگی شیشه ای

پنجشنبه 23 آذر 1391

امروز با خواندن صفحه حوادث یاد گذشته های خودم افتادم یاد روزهایی که خیلی سخت

بود. سال 68 من تازه بیست و یک سالم بود.من وبرادرم سیاوش تمام روز را کار

می کردیم تا بتوانیم اجاره خانه ، هزینه خورد و خوراک و  هزینه دانشگاه سیاوش را بدهیم و در

آخر هم چیزی برای پس انداز باقی نمی ماند .

آن روزها تازه به خانه جدید نقل مکان کرده بودیم که به دانشگاه و محل کار سیاوش نزدیک

باشد و من هم به خاطر دوری راه که خیلی سخت بود تا از محله جدید به سر کارم بروم از

کارم استعفا دادم و به دنبال کار دیگری می گشتم ،یک ماهی گذشت و من کماکان بیکار بودم

وکاری هم پیدا نمی کردم، با اینکه به خاطر سیاوش  در

هزینه های رفت و آمد صرفه جویی می شد ولی با این حال بیکاری من باعث سختی زندگیمان

شده بود ،یک روز دوست سیاوش ،محمد برایم کاری در مطب، در نزدیک خانه پیدا کرد .

بعد از مراجعه به مطب و اینکه دیدم از عهده کار بر می آیم ،شروع به کار در آنجا کردم

ساعت کاریم از هشت صبح تا دو عصر بود که به خانه می آمدم . با سیاوش ناهار می خوردم

و ساعت چهار تا ساعت نه شب دوباره در مطب بودم ، دکترمان مردی حدوداً سی و چند ساله

بود ، ظاهری معمولی داشت و بسیار در کارش ماهر بود . همیشه بیمارها از طبابت و

رفتارش تعریف می کردند . چند وقتی گذشت و با حقوق من و سیاوش توانسته بودیم از پس

تمام مخارجمان بر بیایم و کمی هم پس انداز کنیم ،روزها به خوبی می گذشت تا اینکه یک

روز خانم سعادتی یکی از بیمارهایمان که قبلا خودش نیز در مطبی کار می کرده  به من

گفت که به تازگی در چند خیابان آن طرف تر منشی مطبی، زنی که دوست خانم

سعادتی هم نیز بوده به طور وحشتناکی به قتل رسیده ،گویا قاتل در آخر وقت بعد از رفتن دکتر

به زور  وارد مطب شده بوده و با چاقو به او حمله کرده و به قتل رسانده بود ، هنوز هیچ

کس از قاتل اثری پیدا نکرده است . من با حرف های خانم سعادتی کمی ترسیدم ولی با خود

گفتم که لابد کسی با آن زن دشمنی داشته که او را کشته است اما کسی با من دشمنی ندارد که

بترسم. بعد از مدتی موضوع را در روزمره گی های زندگی ام گم کردم تا اینکه روزی به

نانوایی رفتم تا برای ناهار نان بگیرم ،وقتی در صف بودم شنیدم که دو زن با هم درباره کشته

شدن زنی صحبت می کردند، خیلی سعی کردم که از آنها چیزی نپرسم اما در آخر از آنها

درباره موضوع پرسیدم و گفتن که دختری که در مطبی در محله کناری کار می کرده است

روز قبل کشته شده و اینکه این چندمین بار است که زنانی که در مطب کار می کردند کشت

شده اند. نان را گرفتم و به سرعت به سمت خانه راهی شدم اما در تمام طول مسیر به پشت

سر نگاه می کردم و با ترسی بسیار خودم را به خانه رساندم ، وقتی سیاوش من را با آن 

وضعیت دید از حالم جویا شد و من هم موضوع را برایش تعریف کردم و او هم گفت که این

حرف ها زایده  فکر زنان است و همچین موضوعی صحت ندارد ، من که فکر می کردم

سیاوش این حرف ها را برای بهتر شدن حال من زده ، با همان ترس به مطب رفتم ، چند

روزی گذشت و سیاوش هم مدام درباره این که این حرف ها دروغی بیش نیست صحبت می

کرد . من هم دیگر خیالم کمی راحت شد و به زندگی ام، مثل سابق ادامه دادم تا اینکه

روزی بعد از رفتن بیمارها و دکتر در حال جمع و جور کردن مطب بودم تا به خانه بروم که

کسی درب مطب را زد، من هم به خیال اینکه بیماری پشت در است به سمت در رفتم تا به او

بگویم که دکتر نیست و فردا بیاید، درب را که باز کردم مرد جوانی پشت در بود که گفت

(حالم بد است و می خواهم دکتر را ببینم) به او گفتم (دکتر نیست و من فقط در مطب هستم) ،

که ناگهان از پشت خود چاقویی درآورد و خود را به داخل هل داد من که ترسیده بودم می

خواستم فرار کنم اما چون او جلوی در بود نمی توانستم ،من را به داخل هل داد و چاقو را

زیر گلویم گذاشت و گفت ( اگر جیغ بزنی می کشمت ) ، از ترس اشک هایم روان شده بود و

به التماس به او می گفتم ( با من کاری نداشته باش ، پول ها در کشو است می توانی تمام پول

ها را برداری) اما او با نگاهی به من پوز خندی زد و گفت (فکر می کنی همه مانند شما زنان

فقط به خاطر پول از همه چیشان می گذرند، فکر می کنی نمی دانم تو این مطب چه خبر است

) من که از حرف های او چیزی نمی فهمیدم به او گفتم (مگر در اینجا چه خبر است ).مرد که

عصبانی شده بود گفت ( اگر من جای آن شوهر بی غیرتت بودم نمی گذاشتم به همچین جایی پا

بگذاری و به او خیانت کنی) ، من که از حرف های مرد جا خورده بود با خودم گفتم شاید او

مرا با کسی اشتباه گرفته است و به او گفتم ( من را با کسی اشتباه گرفته اید من که ازدواج

نکرده ام و شوهری ندارم )، مرد نگاهی عصبانی تر به من کرد و گفت (وقتی به همین راحتی

شوهرت را انکار می کنی معلوم است که به همین راحتی هم به او خیانت میکنی) من که دیگر

واقعا گیج شده بودم گفتم ( می گویم شوهر ندارم و با تنها برادرم زندگی می کنم ). مرد نگاهی

مشکوک به من کرد و گفت( دروغ می گویی آن مرد که با تو زندگی می کند برادر تو نیست

شوهرت است ) من که دیگر از ترس نمی دانستم چه بگویم یادم افتاد که امروز برای کاری

شناسنامه خود و سیاوش را کیفم گذاشتم  گفتم (می توانم شناسنامه خود و برادرم را نشانت

دهم) مردی پوزخندی زد و گفت ( تو مرا انقدر ابله تصور کردی لابد شناسنامه هایتان در خانه

است و من باید تو را رها کنم تا بروی و آنها را بیاوری) و خنده ای عصبی کرد و من گفتم (

نه آن در کیفم است فقط باید به پشت میزم بروم ) او که انگار کمی آرام شده بود به پشت میزم

رفت و کیفم را درآورد.با خود فکر کردم چگونه از دست او بگریزم ،مرد تمام کیفم را خالی

کرد وشناسنامه ها را پیدا کرد و نگاهی به آنها انداخت و بعد رو به من با صدایی آرامتر گفت

( گویا راست می گویی،ولی از گناه تو چیزی کم نمی شود ) به او گفتم ( چه گناهی ، به

خداوند قسم که من کار بدی نکرده ام)مرد که گویا با خودش حرف می زد (یعنی تو مثل آنها

نیستی)و من هم به فکر فرار بودم ،تمام جرئتم را جمع کردم و گفتم ( شما از کجا من را

میشناسید من که در حق شما بدی نکردم پس چرا می خواهید من را اذیت کنید ؟) مرد نگاهی به

من کرد وگفت ( تو شاید ولی یکی مثل تو زن من بود که به من خیانت کرد) گفتم ( چرا فکر 

می کنیدچون زن شما به شما خیانت کرده همه زنان خیانت کارند اصلا از کجا می دانید او به

شما خیانت کرده ؟) پوزخندی زدم و گفت (وقتی داشتم می کشتمش بهم اعتراف کرد حتی آن

سعادتی عوضی هم که او را به این کار تشویق کرده بود هم کشتم ،حیف که اون دکتر نامرد در

رفت و گرنه اون را هم می کشتم) دیگر از ترس نزدیک بود غش کنم با خود گفتم  پس او

همان قاتلی است که در موردش شنیده ام و خانم سعادتی را هم کشته شده است دیگر نمی

توانستم روی پای خود بایستم که ناگهان صدای درب زدن می آمد مرد کمی جا خورد ومن هم

امیدی به دست آوردم و دعا می کردم هر که هست نرود ، مرد که کمی دستپاچه شده بود به

سمت من آمد و چاقو را پشت کمر من قرار داد و گفت ( اگر صدات درآرد خونت پای خودت)

صدای در زدن قطع شد ، کسی که پشت در بود شروع به ور رفتن با قفل کرد . من و مرد

چشمانمان به در دوخته شده بود که در باز شد و دکتر وارد شد ، مرد خودش را کمی به من

نزدیک تر کرد تا چاقویش معلوم نباشد ، من که از دیدن دکتر خوشحال شده بودم. وقتی من و

مرد را دید ابروهایش در هم رفت و گفت ( خانم صداقت شما هنوز نرفته اید ) بعد نگاهی به

مرد کرد وگفت ( فکر نمی کنم اینجا جای خوبی برای قرارهای عاشقانتون باشه ) من که تازه

گویی به خود امده بودم متوجه شدم روسری ام از سرم افتاده و یک  دگمه از  لباسم باز شده

است. دهان باز کردم که حرف بزنم که چاقوی مرد را درپشتم حس کردم ،دیگر زبانم از کار

افتاده بود و تمام حرفهایم را در نگاهم جمع کردم ونگاهم را به دکتر دوختم ،دکتر با خشم از

من رو گرفت و گفت ( اومدم کیف پولم را بردارم تا از اتاقم  باز می گردم هیچ کدامتان اینجا

نباشید و شما خانم صداقت ، من به منشی مثل شما نیازی ندارم اینجا خوانواده ها رفت و آمد

می کنند  و اینجا به خانمی نجیب نیاز است نه شما ) و رو به اتاقش رفت و در را باز کرد و

داخل شد وقتی مرد مطمئن شد که دکتر به اتاقش رفته با چاقویش ضربه ای به سر من زد و

فقط دیدم که به طرف در می دود ، دیگر چیزی را به خاطر ندارم سوزش بدی را در دستم

حس کردم وقتی چشمانم را باز کردم دیدم که در تخت خودم هستم فکر می کردم همه چی

خوابی بیش نبوده است وقتی آمدم از جایم برخیزم دیدم که سوزن سرم در دستم است و فهمیدم

که همه چیز واقعی بوده ، سیاوش را صدا زدم ، چند ثانیه ای نگذشته بود که سیاوش و دکتر

به اتاقم آمدند . وقتی سیاوش را دیدم  بغضم ترکید واشک هایم روان شد ، سیاوش در آغوشم 

گرفت و گفت (آرام با ش عزیزم ،آرام باش تو پیش من هستی ) .

بعد از کمی آرام شدن فهمیدم که هنگامی مرد که نامش سعید بوده است بر سر من ضربه می

زند و در حال فرار است دکتر از اتاقش بیرون می آید و می بیند من روی زمین افتادم و مرد

در حال فرار است دکتر به دنبال مرد می دود و او دنبال می کند و تا سر خیابان که پلیس را

می بیند و برایشان موضوع را توضیح می دهد و آنها مرد را دنبال و او را دستگیر می کنند و

حالا در زندان است و من که غش کرده ام را دکتر به منزلمان میاورد و بعد از باز جویی ها

معلوم شده است که سعید از بیمار ی روحی رنج می برد  و همه اینها زایده خیال او بوده و او

بیگناه زن خود و خانم سعادتی را کشته است. تا چند وقت حتی از خانه خارج نمی شدم حتی با

اینکه دکتر از من عذر خواهی کرد و خواست تا دوباره به سر کار برگردم اما دیگر هیچ وقت

بیرون از خانه کار نکردم بعد از مدتی محمد دوست سیاوش ازم خواستگاری کرد و من هم با

محمد ازدواج کردم ، سیاوش هم که دیگر مهندسی عمرانش را گرفت برای خودش شرکتی زد

و با دختری که هم رشته اش بود ازدواج کرد .

امروز بعد از خواندن این تیتر در صفحه حوادث « شوهر 19 ساله شیشه ای، زن 17 ساله

اش را کشت » یاد آن روزها افتادم و به این موضوع فکر می کردم که اگر آن روزها یکی

جنون داشت و زنش را کشت ، و اینکه چرا حالا جوانان ما خود را به جنون شیشه می

رسانند.



Mohammad
پنجشنبه 23 آذر 1391 04:31 ب.ظ
وبلاگ خوبی دارید
شعرهای فاضل نظری هم خوبه اگر مایلید لینك بشید اسم مورد نظرتون رو بگید.
فعلا
maryam
پنجشنبه 23 آذر 1391 04:21 ب.ظ
pسلام دوست من خوب هستی ؟ وبلاگ قشنگی داری از این پستت خوشم اومد دوست داری وبلاگت معروف بشه ؟ بیا وبلاگت را با دو کلیک ثبت کن و وبلاگت را در گوگل محبوب کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها