تبلیغات
صدای زیبای خدا - عاشورا برای که بود؟؟؟!!!!!!
صدای زیبای خدا

عاشورا برای که بود؟؟؟!!!!!!

دوشنبه 6 آذر 1391

برای آخرین بار خودش را تو آینه دید که حتما تیپش خوب باشد ،همیشه دوست داشت از همه سر باشد به

همین خاطر به ظاهرش خیلی اهمیت می داد . وقتی وارد خیابان اصلی نزدیک خانه اشان شد ،خیابان

مملوء از جمعیت بود ،همه جور آدمی بودند، کسانی که برای عزاداری آمده بودند و در حال خودشان بودند

و کسانی که برای جلب توجه دیگران خود را بسیار آراسته بودند که او هم جزء همین دسته بود ، ابتدا به

اطرافش نگاه کرد تا دوستانش را پیدا کند تا دسته جمعی دوری در خیابان بزنند .

وقتی وارد هیئت شد حاج صادق که یکی از بانی های هیئت بود صدایش کرد.(ای بابا دوباره این می خواد

مغزه منو بخوره)

- سلام حاج آقا

- به سلام آقا محمد ، خوبی پسرم؟

-( اگه شما بزارین خوبم) خدارو شکر ،خوبم ممنون

- پسرم دیر کردی ،دیگه داشتم فکر می کردم باید دنبال یه موذن دیگه بگردم

- ( زودتر بیام که ازم کار بکشی )ببخشید حاج خانوم حال ندار بود بردمش دکتر

- خدا بد نده حالا خوبن انشاء اله

- ( اون مامان من  اگه به جون من قر بزنه حالش خوبه) بهترن خدارو شکر

-خدارو شکر

چند وقتی بود که برای اینکه دل حاج صادق را بدست بیاره شده بود عابد و زاهد حتی با اینکه اصلا از

هیئت اومدن خوشش نمی اومد شده بود یه پا هیئتی،امروزم که روز عاشورا بود قرار بود اذان ظهر رو

بگه.

کم کم دستجات عزاداری بیرون اومدند و شروع به نوحه خونی و زنجیر زنی کردن بهزادم که تازه

دوستاشو دیده بود اومده بود کنار خیابان ایستاده بود و با دوستاش  مردم را مسخره می کردند و می خندید،

هر کسی که از کنارشون رد می شد نگاه بدی بهشون می انداخت با تاسف سری تکان می داد و می رفت .

خیلی ها در حال خودشون بودن و باچشمانی گریان به دسته جات نگاه می کردند که دیگه نزدیک اذان شد

و همه زنجیر زنان روی زمین نشستند و همه جا از صدای طبل و سنچ و زنجیر خالی شد ، محمد با صدایی

زیبا که آدم رو به آسمون می برد شروع به اذان گفتن کرد.

صدای الله اکبر گفتنش به حدی زیبا بود که خیلی ها بی اختیار اشک میریختند .

دید که همه ساکت شدند و روی زمین نشستند کارشون براش عجیب بود ولی نمی دونست چرا دیگه نمی

تونه بخنده ، یه جوری بود که باعث شده بود خنده از روی لباش محو بشه ، جوانی آمد وسط جمعیت

نشسته و با صدای بلند شروع به اذان گفتن کرد،تک تک کلماتی که از دهان جووان خارج می شد به

جان بهزاد نشست  بهزاد دیگه حال خودشو نمی فهمید دیگه پاهاش رو حس نمی کرد و انگار روح از

بدنش خارج شده  قطرات اشک ، از روی گونه بهزاد پایین میومد و خودش هم نمی دونست چرا ،

چیزی توی ذهنش برای توضیح موقعیتش نداشت ، وقتی اذان تموم شد و هیئت عزاداری شروع به نواختن

کردند.

با سختی خودش را رسوند به خونه،اون کلمات با اون صدا او را  به فکر وادار کرده بود که چی از زندگی

می خوهد ، به مرگش ، به آدمایی که دورش بودند که از کجا آمده و به کجا می رود و خیلی چیزهای دیگه

که الان حتی نمی توانست درست به آن ها فکر کند،چرا تا به حال این سوال ها توی ذهنش نبود انگار از

خوابی عمیق بیدار شده بود .

****آن روز عاشورا بود اما فقط برای عده ای که آن را درک کردند****



بهمن محمدی
جمعه 22 دی 1391 09:35 ق.ظ
از شعرت وزحمتی که کشیدی مچکرم بازم زحمت بکشsalam4660@hahoo.com
بهمن محمدی
جمعه 22 دی 1391 09:31 ق.ظ
اگه اینها رو خودت بگی !!!یعنی خودت میگی؟!!
의 알리 رهگذر
شنبه 11 آذر 1391 02:51 ب.ظ
باز از آن کوچه گذشتم

نزدیک غروب هیجان آور کوچه
من باز به شوق تو نشستم سر کوچه
گل های سر روسری ات مثل همیشه
زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه

سلام قسمتی از پست جدید، منتظرم
abbas
سه شنبه 7 آذر 1391 10:44 ب.ظ

با سلام


ممنون

شعر های زیبایی می نویسی

ممنون

موفق باشید
بهار
دوشنبه 6 آذر 1391 11:37 ب.ظ
pسلام
مرسی که سر زدی بازم به ما سر بزن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها