تبلیغات
صدای زیبای خدا
صدای زیبای خدا

هر که با ما نیست

چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394

 

گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن
؟ قلبهاتان از آهن است؟


روزهایم می گذرد

دوشنبه 2 اردیبهشت 1392




عمر من و تو می گذرد

روزهایم می گذرد

با تو و بی تو

می گذرد

روزها شاد می گذرد

و من غمگین

روزهایم می گذرد

عشقم

با تو و بی تو

می گذرد

اما دردهایم
     
                     
نمی گذرد
روزهایم

فقط و فقط

می گذرد


سخنی با خودم

دوشنبه 2 اردیبهشت 1392




  خسته ام ،خسته

شکسته ام ، شکسته

غم هایم ، چرا کم نمی شوید!

روزهایم ، چرا تمام نمی شوید!

احساس هایم

بر شما می خندند

چرا خجل نمی شوید!

تنهایی هایم

شما را نمی بینند

چرا کم نمی شوید !  



مردمان هفت رنگ

جمعه 16 فروردین 1392




جامه ها می پوشند رنگ رنگ
نواها می نوازند دنگ  دنگ
می خورند و می خرامند همچو طاووس
می بندند چشم هاشان را بر شب و روز
این است زندگی مردمان هفت رنگ
رنگشان از بهره خود نیست
هر جامه به تن یک رنگند




نوروزتان مبارک

یکشنبه 11 فروردین 1392

 


عقربه های زندگی

یکشنبه 22 بهمن 1391

وقتی بچه بودم یه خانم پیری همسایه ما بود و پنج تا بچه داشت ،اما همیشه تنها بود .
همیشه وقتی منم تنها بودم می رفتم پیش ایشون ، کلا آدم دقیقی نیستم اما حرف هاش تا الان یادمه می گفت آدم ها همیشه تنهان، یه سری خودشونم از تنهایی شون خبر ندارن اما یک سری که هوشیارن خبر دارن می گفت هر چه سن آدم ها بالا میره عقربه های ساعت براشون زودتر میچرخه و خیلی حرف های دیگه .
تو عالم بچه گی تو دلم بهش می خندیدم ، می گفتم مگه میشه آدم تو جمع تنها باشه مگه میشه ساعت برای یکی زود و برای یکی دیر بچرخه . اون خانم پیر سالها پیش تو تنهایی مرد و من سال به سال به عمرم اضافه شده ، حالا معنی حرفاش را می فهمم که اگه آدم عقیده اش با یه جمع فرق کنه تو جمع تنهاست ، وقتی آدما می فهمن که هر نفسشون به مرگ نزدیک تر میشه عقربه های ساعت عمرشون زود تر می چرخه ، پیرزن همیشه می گفت اون به نمی رسه اما من به اون می رسم.

حالادیگه کم کم دارم می رسم.


این حرف ها بین خودمــــــــــــــــــــون بمونه

چهارشنبه 18 بهمن 1391

یاد گرفتم که:
1- با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

2- با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.

3-از حسرت دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود.
4- تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.


قبولی با تک ماده!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جمعه 6 بهمن 1391

روزهای آخر مرداد ماه بود که رفتم بانک محله مون تا حقوق بازنشستگی شوهر خدابیامرزمو بگیرم،بانک مملوء از جمعیت بود، رفتم نوبت گرفتم و دیدم بـــــــلـه یکی دو ساعتی در بانک هستم، نود نفر مانده بود تا نوبت من شود که دیگه از گرما و شلوغی بانک کلافه شدم ، از بانک خارج شدم و رفتم مغازه های اطراف رو نگاه کردم و مقداری هم برای خونه خرید کردم نیم ساعتی گذشت و دوباره به بانک برگشتم ، بانک کماکان شلوغ و گرم بود دیگر حوصله دوباره رفتن و آمدن را هم نداشتم نشستم تا نوبتم شود ،تمام بانک را از نظر گذراندم و تنها کسی که در بانک میشناختم یعنی آقای سعیدی را از نظر گذراندم ،او مردی حدودا سی و چند ساله به نظر می رسید و مرد خوشرویی بود و خیلی زود کار مراجعان را انجام می داد ، آنقدر منتظر ایستاده بودم دوست داشتم سریع تر از بانک فرار کنم و به خانه بروم،  بلاخره بعد از حدود چهل دقیقه  نوبت من شد، از قضا شماره من را آقای سعیدی خواند و من خوشحال بودم ، به سمت باجه رفتم و دفترچه حساب وشماره نوبتم را روی پیشخوان گذاشتم ، او هم با دیدن من لبخندی زد و زود کار من را انجام داد و سریع پول ها را بر روی میز گذاشت و گفت این هم نهصد هزار تومان پول شما ، من هم بدون اینکه پول ها را بشمارم برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و تشکر کردم و زود از بانک خارج شدم و یک تاکسی گرفتم و به خانه رفتم .
*****
یک ربعی شده بود که رسیده بودم به خانه ام که خواستم پول ها را جا به جا کنم و داخل کمد بگذارم که هر چه داخل کیفم را گشتم دفترچه حسابم را پیدا نکردم . دیگر مطمئن شدم که در بانک آن را جا گذاشته ام، به بانک تلفن کردم و از آقای سعیدی جویا شدم و او نیز گفت که دفترچه ام را در بانک جا گذاشته ام ،دوباره لباس هایم را پوشیدم تا به بانک بروم و خواستم پول ها را در کمد بگذارم که تراول پنجاه تومانی بین دسته پنج هزار تومانی دیدم و با خود گفتم که لابد دسته پول کم بوده و آن را گذاشته اند .
به بانک که رسیدم مستقیم پیش آقای سعیدی رفتم و گفتم انقدر معطل شده بودم که از عجله زیاد دفترچه ام را جا گذاشته ام و آقای سعیدی نیز گفت که او هم اشتباها به کسی پنجاه تومان اضافه داده است و باید دنبال آن بگردد، وقتی که این را شنیدم با خود فکر کردم که شاید همان پنجاه تومان باشد اما چون مطمئن نبودم چیزی نگفتم و خداحافظی کردم تا به خانه بروم ، در راه خانه تقریبا به یقین رسیده بودم که پول گمشده دست من است ابتدا با خود گفتم که پول را همین امروز برگردانم بعد با خود گفتم نه دیگر امروز خسته ام به آقای سعیدی اطلاع می دهم و فردا می برم به او می دهم ،بعد کمی بعد با خود گفتم اصلا لابد خواست خدا بوده که این پول نصیب من شود ،دیگر در شک بین پس دادن و ندادن آن دست و پا می زدم که به خانه رسیدم ، سریع لباس هایم را درآوردم و پول ها را از کمد در آوردم و شروع به شمردن کردم .پول ها درست بود . هیچ اضافی در آن نبود . از خود خجالت کشیدم و خدا را شکر کردم که پول گمشده در پول های من نبود و مال حرام وارد  زندگی ام نشد خدا را شکر کردم که با تک ماده قبول شدم.


میلاد

پنجشنبه 21 دی 1391

نفسِ کوچکِ باد بود و
                حریرِ نازکِ مهتاب بود           
 و فواره‌ی باغ بود که با حرکت‌های بازوهای نازکش بر آبگیرِ خُرد
  می‌رقصید           
و عروسِ تازه بر پهنه‌ی چمن بخفت،
                                                    در شبْ‌نیمه‌ی چارمین           
و در آن دم،
           من در برگچه‌های نو رُسته بودم           
 یا در نسیمِ لغزان           
 و ای‌بسا که در آب‌های ژرف           
 و نفسِ بادی که شکوفه‌ی کوچک را بر درختِ ستبر می‌جنباند
 در من ناله می‌کرد           


 و چشمه‌های روشنِ باران در من می‌گریست           


یاربـــــــــــــــــ این آیینه حُســـــن چه جوهر دارد؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 20 دی 1391

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
          ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
                    هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
                     که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم
       چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
          خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
                 حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
             جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
               که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود


گمگشته

سه شنبه 19 دی 1391








من به مردی وفا نمودم و او
                    پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
                 غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
                      خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
                 پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لبِ من
          جرعه ای نوش کرد و شد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
                   بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
                         قصه های نگفته ای دارم


ترس

سه شنبه 19 دی 1391

هر وقت یکی از خانوادش را می دیدم احساس خاصی داشتم نمی دونم ازشون بدم می آمد یا این که می ترسیدم ، سالهات که می خوام این ترس بیهوده رو فراموش کنم ،هر چه که می گذشت بدتر می شد ، تا این حد که یه روز یکیشون رو پشت در خونمون دیدم انقدر صبر کردم تا بره. بعد از سه ساعت تازه فهمیدم کارم دیر شده و با عجله سرکار رفتم.

وقتی با مامانم در این مورد حرف میزنم می گه از بچه گی با این ترس بزرگ شدم و اونها خیلی سعی کردن تا این ترس رو از بین ببرن ولی موفق نشدن ،همه وقتی از ترس من آگاه می شدن یه جور بدی نگاهم می کردن ،از نگاهشون می فهمیدم که می گفتند ( خجالت نمی کشی از این ترس مسخره ) . امروز یکی از خانوادش رو دیدم تا نگاهم بهش افتاد نا خواسته ایستادم اون هم انگار فهمیده بود که به خاطر اون ایستادم ، ایستاد وهیچ حرکتی نکرد ،کم مونده بود غش کنم  ولی عزمم رو جزم کردم و با کفشم یه ضربه بهش زدم و دیدم که دیگه بلند نشد . من با ترس مبارزه کرده بودم و حالا یکی از اونها رو کشته بودم .

یه روزی که کمی با خودم و انصافم خلوت کرده بودم با خودم گفتم که فلانی تو که از یه سوسک میترسی از کردارت نمی ترسی که یکی همیشه ناظر بر اعمال تو ، ما آدم ها گاهی اوقات انقدر ذره بین  روی  دیگران می اندازیم که دیگه خودمون و یادمون میره


پاییز

چهارشنبه 6 دی 1391

مرا در  آغوش بگیر

مگذار باد مرا از تو دور کند

می ترسم

که زیر پای عابران این خیابان له شوم

همیشه از این فصل بیم داشتم

فصل جدایی

فصل دوری من از تو

نمی دانم همه برگ ها از پاییز هراس دارند

یا که فقط من هستم که از دوری بیم دارم

چروک و ناتوان شده ام

طراوتم اندک است

 اما باز هم امید دارم که در بهار؛

زندگی دوباره در من بدمد


شب یلدا مبارک

پنجشنبه 30 آذر 1391



سلام دوستان عزیز
یــــــــــــــلداتــــــــــــــون مبــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــــ


                 
    فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
                                وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام
     خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
                                 من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام
   سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
                                   از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام













ای زیباترینم

پنجشنبه 23 آذر 1391

روز ها می گذرد
و تو بار دیگر نیستی
نمی دانـــــــــــــم
 جـــــــــانـــــم به امید دیدن دوباره  تو   تابـــــــــــ دارد
یا این قفس جسم را زندان بانی بس، محتاط
شاید  که توان من  اندک است
در پیمودن فاصله تا تو
یا شاید تو مرا دیگر نمی بینی
نـــــــــــه
تو مرا می بینی که اگر مرا ندید بودی
وجود من از این هستی ساقط بود
ای زیباترینم
تـــــــــــــــو  وجودت همیشه با من است
این منم که کور دیدن توام

و در پی تو همچو برگی در بادم


زندگی شیشه ای

پنجشنبه 23 آذر 1391

امروز با خواندن صفحه حوادث یاد گذشته های خودم افتادم یاد روزهایی که خیلی سخت

بود. سال 68 من تازه بیست و یک سالم بود.من وبرادرم سیاوش تمام روز را کار

می کردیم تا بتوانیم اجاره خانه ، هزینه خورد و خوراک و  هزینه دانشگاه سیاوش را بدهیم و در

آخر هم چیزی برای پس انداز باقی نمی ماند .

آن روزها تازه به خانه جدید نقل مکان کرده بودیم که به دانشگاه و محل کار سیاوش نزدیک

باشد و من هم به خاطر دوری راه که خیلی سخت بود تا از محله جدید به سر کارم بروم از

کارم استعفا دادم و به دنبال کار دیگری می گشتم ،یک ماهی گذشت و من کماکان بیکار بودم

وکاری هم پیدا نمی کردم، با اینکه به خاطر سیاوش  در

هزینه های رفت و آمد صرفه جویی می شد ولی با این حال بیکاری من باعث سختی زندگیمان

شده بود ،یک روز دوست سیاوش ،محمد برایم کاری در مطب، در نزدیک خانه پیدا کرد .

بعد از مراجعه به مطب و اینکه دیدم از عهده کار بر می آیم ،شروع به کار در آنجا کردم

ساعت کاریم از هشت صبح تا دو عصر بود که به خانه می آمدم . با سیاوش ناهار می خوردم

و ساعت چهار تا ساعت نه شب دوباره در مطب بودم ، دکترمان مردی حدوداً سی و چند ساله

بود ، ظاهری معمولی داشت و بسیار در کارش ماهر بود . همیشه بیمارها از طبابت و

رفتارش تعریف می کردند . چند وقتی گذشت و با حقوق من و سیاوش توانسته بودیم از پس

تمام مخارجمان بر بیایم و کمی هم پس انداز کنیم ،روزها به خوبی می گذشت تا اینکه یک

روز خانم سعادتی یکی از بیمارهایمان که قبلا خودش نیز در مطبی کار می کرده  به من

گفت که به تازگی در چند خیابان آن طرف تر منشی مطبی، زنی که دوست خانم

سعادتی هم نیز بوده به طور وحشتناکی به قتل رسیده ،گویا قاتل در آخر وقت بعد از رفتن دکتر

به زور  وارد مطب شده بوده و با چاقو به او حمله کرده و به قتل رسانده بود ، هنوز هیچ

کس از قاتل اثری پیدا نکرده است . من با حرف های خانم سعادتی کمی ترسیدم ولی با خود

گفتم که لابد کسی با آن زن دشمنی داشته که او را کشته است اما کسی با من دشمنی ندارد که

بترسم. بعد از مدتی موضوع را در روزمره گی های زندگی ام گم کردم تا اینکه روزی به

نانوایی رفتم تا برای ناهار نان بگیرم ،وقتی در صف بودم شنیدم که دو زن با هم درباره کشته

شدن زنی صحبت می کردند، خیلی سعی کردم که از آنها چیزی نپرسم اما در آخر از آنها

درباره موضوع پرسیدم و گفتن که دختری که در مطبی در محله کناری کار می کرده است

روز قبل کشته شده و اینکه این چندمین بار است که زنانی که در مطب کار می کردند کشت

شده اند. نان را گرفتم و به سرعت به سمت خانه راهی شدم اما در تمام طول مسیر به پشت

سر نگاه می کردم و با ترسی بسیار خودم را به خانه رساندم ، وقتی سیاوش من را با آن 

وضعیت دید از حالم جویا شد و من هم موضوع را برایش تعریف کردم و او هم گفت که این

حرف ها زایده  فکر زنان است و همچین موضوعی صحت ندارد ، من که فکر می کردم

سیاوش این حرف ها را برای بهتر شدن حال من زده ، با همان ترس به مطب رفتم ، چند

روزی گذشت و سیاوش هم مدام درباره این که این حرف ها دروغی بیش نیست صحبت می

کرد . من هم دیگر خیالم کمی راحت شد و به زندگی ام، مثل سابق ادامه دادم تا اینکه

روزی بعد از رفتن بیمارها و دکتر در حال جمع و جور کردن مطب بودم تا به خانه بروم که

کسی درب مطب را زد، من هم به خیال اینکه بیماری پشت در است به سمت در رفتم تا به او

بگویم که دکتر نیست و فردا بیاید، درب را که باز کردم مرد جوانی پشت در بود که گفت

(حالم بد است و می خواهم دکتر را ببینم) به او گفتم (دکتر نیست و من فقط در مطب هستم) ،

که ناگهان از پشت خود چاقویی درآورد و خود را به داخل هل داد من که ترسیده بودم می

خواستم فرار کنم اما چون او جلوی در بود نمی توانستم ،من را به داخل هل داد و چاقو را

زیر گلویم گذاشت و گفت ( اگر جیغ بزنی می کشمت ) ، از ترس اشک هایم روان شده بود و

به التماس به او می گفتم ( با من کاری نداشته باش ، پول ها در کشو است می توانی تمام پول

ها را برداری) اما او با نگاهی به من پوز خندی زد و گفت (فکر می کنی همه مانند شما زنان

فقط به خاطر پول از همه چیشان می گذرند، فکر می کنی نمی دانم تو این مطب چه خبر است

) من که از حرف های او چیزی نمی فهمیدم به او گفتم (مگر در اینجا چه خبر است ).مرد که

عصبانی شده بود گفت ( اگر من جای آن شوهر بی غیرتت بودم نمی گذاشتم به همچین جایی پا

بگذاری و به او خیانت کنی) ، من که از حرف های مرد جا خورده بود با خودم گفتم شاید او

مرا با کسی اشتباه گرفته است و به او گفتم ( من را با کسی اشتباه گرفته اید من که ازدواج

نکرده ام و شوهری ندارم )، مرد نگاهی عصبانی تر به من کرد و گفت (وقتی به همین راحتی

شوهرت را انکار می کنی معلوم است که به همین راحتی هم به او خیانت میکنی) من که دیگر

واقعا گیج شده بودم گفتم ( می گویم شوهر ندارم و با تنها برادرم زندگی می کنم ). مرد نگاهی

مشکوک به من کرد و گفت( دروغ می گویی آن مرد که با تو زندگی می کند برادر تو نیست

شوهرت است ) من که دیگر از ترس نمی دانستم چه بگویم یادم افتاد که امروز برای کاری

شناسنامه خود و سیاوش را کیفم گذاشتم  گفتم (می توانم شناسنامه خود و برادرم را نشانت

دهم) مردی پوزخندی زد و گفت ( تو مرا انقدر ابله تصور کردی لابد شناسنامه هایتان در خانه

است و من باید تو را رها کنم تا بروی و آنها را بیاوری) و خنده ای عصبی کرد و من گفتم (

نه آن در کیفم است فقط باید به پشت میزم بروم ) او که انگار کمی آرام شده بود به پشت میزم

رفت و کیفم را درآورد.با خود فکر کردم چگونه از دست او بگریزم ،مرد تمام کیفم را خالی

کرد وشناسنامه ها را پیدا کرد و نگاهی به آنها انداخت و بعد رو به من با صدایی آرامتر گفت

( گویا راست می گویی،ولی از گناه تو چیزی کم نمی شود ) به او گفتم ( چه گناهی ، به

خداوند قسم که من کار بدی نکرده ام)مرد که گویا با خودش حرف می زد (یعنی تو مثل آنها

نیستی)و من هم به فکر فرار بودم ،تمام جرئتم را جمع کردم و گفتم ( شما از کجا من را

میشناسید من که در حق شما بدی نکردم پس چرا می خواهید من را اذیت کنید ؟) مرد نگاهی به

من کرد وگفت ( تو شاید ولی یکی مثل تو زن من بود که به من خیانت کرد) گفتم ( چرا فکر 

می کنیدچون زن شما به شما خیانت کرده همه زنان خیانت کارند اصلا از کجا می دانید او به

شما خیانت کرده ؟) پوزخندی زدم و گفت (وقتی داشتم می کشتمش بهم اعتراف کرد حتی آن

سعادتی عوضی هم که او را به این کار تشویق کرده بود هم کشتم ،حیف که اون دکتر نامرد در

رفت و گرنه اون را هم می کشتم) دیگر از ترس نزدیک بود غش کنم با خود گفتم  پس او

همان قاتلی است که در موردش شنیده ام و خانم سعادتی را هم کشته شده است دیگر نمی

توانستم روی پای خود بایستم که ناگهان صدای درب زدن می آمد مرد کمی جا خورد ومن هم

امیدی به دست آوردم و دعا می کردم هر که هست نرود ، مرد که کمی دستپاچه شده بود به

سمت من آمد و چاقو را پشت کمر من قرار داد و گفت ( اگر صدات درآرد خونت پای خودت)

صدای در زدن قطع شد ، کسی که پشت در بود شروع به ور رفتن با قفل کرد . من و مرد

چشمانمان به در دوخته شده بود که در باز شد و دکتر وارد شد ، مرد خودش را کمی به من

نزدیک تر کرد تا چاقویش معلوم نباشد ، من که از دیدن دکتر خوشحال شده بودم. وقتی من و

مرد را دید ابروهایش در هم رفت و گفت ( خانم صداقت شما هنوز نرفته اید ) بعد نگاهی به

مرد کرد وگفت ( فکر نمی کنم اینجا جای خوبی برای قرارهای عاشقانتون باشه ) من که تازه

گویی به خود امده بودم متوجه شدم روسری ام از سرم افتاده و یک  دگمه از  لباسم باز شده

است. دهان باز کردم که حرف بزنم که چاقوی مرد را درپشتم حس کردم ،دیگر زبانم از کار

افتاده بود و تمام حرفهایم را در نگاهم جمع کردم ونگاهم را به دکتر دوختم ،دکتر با خشم از

من رو گرفت و گفت ( اومدم کیف پولم را بردارم تا از اتاقم  باز می گردم هیچ کدامتان اینجا

نباشید و شما خانم صداقت ، من به منشی مثل شما نیازی ندارم اینجا خوانواده ها رفت و آمد

می کنند  و اینجا به خانمی نجیب نیاز است نه شما ) و رو به اتاقش رفت و در را باز کرد و

داخل شد وقتی مرد مطمئن شد که دکتر به اتاقش رفته با چاقویش ضربه ای به سر من زد و

فقط دیدم که به طرف در می دود ، دیگر چیزی را به خاطر ندارم سوزش بدی را در دستم

حس کردم وقتی چشمانم را باز کردم دیدم که در تخت خودم هستم فکر می کردم همه چی

خوابی بیش نبوده است وقتی آمدم از جایم برخیزم دیدم که سوزن سرم در دستم است و فهمیدم

که همه چیز واقعی بوده ، سیاوش را صدا زدم ، چند ثانیه ای نگذشته بود که سیاوش و دکتر

به اتاقم آمدند . وقتی سیاوش را دیدم  بغضم ترکید واشک هایم روان شد ، سیاوش در آغوشم 

گرفت و گفت (آرام با ش عزیزم ،آرام باش تو پیش من هستی ) .

بعد از کمی آرام شدن فهمیدم که هنگامی مرد که نامش سعید بوده است بر سر من ضربه می

زند و در حال فرار است دکتر از اتاقش بیرون می آید و می بیند من روی زمین افتادم و مرد

در حال فرار است دکتر به دنبال مرد می دود و او دنبال می کند و تا سر خیابان که پلیس را

می بیند و برایشان موضوع را توضیح می دهد و آنها مرد را دنبال و او را دستگیر می کنند و

حالا در زندان است و من که غش کرده ام را دکتر به منزلمان میاورد و بعد از باز جویی ها

معلوم شده است که سعید از بیمار ی روحی رنج می برد  و همه اینها زایده خیال او بوده و او

بیگناه زن خود و خانم سعادتی را کشته است. تا چند وقت حتی از خانه خارج نمی شدم حتی با

اینکه دکتر از من عذر خواهی کرد و خواست تا دوباره به سر کار برگردم اما دیگر هیچ وقت

بیرون از خانه کار نکردم بعد از مدتی محمد دوست سیاوش ازم خواستگاری کرد و من هم با

محمد ازدواج کردم ، سیاوش هم که دیگر مهندسی عمرانش را گرفت برای خودش شرکتی زد

و با دختری که هم رشته اش بود ازدواج کرد .

امروز بعد از خواندن این تیتر در صفحه حوادث « شوهر 19 ساله شیشه ای، زن 17 ساله

اش را کشت » یاد آن روزها افتادم و به این موضوع فکر می کردم که اگر آن روزها یکی

جنون داشت و زنش را کشت ، و اینکه چرا حالا جوانان ما خود را به جنون شیشه می

رسانند.




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها