تبلیغات
صدای زیبای خدا
صدای زیبای خدا

هر که با ما نیست

پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394

 

گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن
؟ قلبهاتان از آهن است؟


پدر

دوشنبه 22 اردیبهشت 1393


شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال


خواب  از  سرم  به نغمه مرغی پـریده بـود


در  گـوشه  اتـاق  فـرو رفـته  در  سـکوت

رویـای عـمر رفـته  مـرا  پـیش دیـده بـود


در  عـالم  خـیال  به  چـشم  آمـدم   پــدر

کز رنج چون کمان قد سَروش خمیده بود


مـوی سیاه او شـده بـود انـدکی سـپید


گویی سپیده از افـق شـب دمـیده بـود


دستی کشید بر سر و رویم به لطف و مهر

یـکسال مـیگـذشت پـسر را نـدیـده بـود


یـاد آمـدم کـه در دل شـبها هـزار بـار

دست نوازشم به سر و رو کشیده بود


چـون مـحو شد خیال پـدر از نـظر مـرا

اشکی به روی گونه زردم چکیده بـود



مادر

یکشنبه 14 اردیبهشت 1393

مادر

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه "مادر" داشتن






می خواهم بگویم

دوشنبه 18 فروردین 1393

می خواهم بگویم . . . فقر همه جا سر می کشد . . . فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست . . . فقر ، چیزی را " نداشتن" است ، ولی ، آن چیز پول نیست . . . طلا و غذا نیست . . . فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند . . . فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد می کند . . . فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند . . . فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود . . . فقر ، همه جا سر می کشد . . . فقر ، شب را "بی غذا" سر کردن نیست . . . فقر ، روز را "بی اندیشه" سر کردن است


محرم آمد و دل مبتلا شد ...

جمعه 17 آبان 1392

لب خشکم ببین چشم ترم را

    بیا از باده پر کن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد

   رسید آن دم که بگشایی پرم را








قاصدك

دوشنبه 3 تیر 1392




قاصدك! هان... ، چه خبر آوردی ؟
از كجا... وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی،
اما، ‌اما...
گرد بام و در من...
بی ثمر می‌گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار از ین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
كه دروغی تو، دروغ
كه فریبی تو، فریب

قاصدك... هان،
ولی... آخر...
ای وای...
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام،
آی!
كجا رفتی؟
آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم...
خردك شرری هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند


آسمان کبود

چهارشنبه 29 خرداد 1392


بهارم دخترم از خواب برخیز
شکر خندی بزن شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز
بهارم دخترم آغوش وا کن
که از هر
گوشه گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا کرد
بهارم دخترم صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست
کبود آسمان همرنگ دریاست
کبود چشم تو زیبا تر از اوست
بهارم دخترم نو روز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را
تبسم کن که خود را گم کند گل
بهارم دخترم دست طبیعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زیبا تر نیارد
بهارم دخترم چون خنده صبح
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور
بهار دلکش آینده تو


تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوجه اگه ناراحتی قلبی دارین به ادامه این مطلب توجه نکنید!!!!

چهارشنبه 8 خرداد 1392

و خداوند ندا می دهد بر اهل زمین ........


این لینکی که براتون گذاشتم
حرفهای یه پدره


آریا فردی پور


شراب

چهارشنبه 1 خرداد 1392



شراب تلخ می خواهم

تا بسوزد جگرم

شاید

درد دلم را کم کند

سوختم سوختم

خدایا

 چرا کم نمی شود این درد

دلم را دیگر تاب این درد نیست

درد هم دیگر با من آشناست






قصه شیرین

شنبه 21 اردیبهشت 1392

undefined
 

مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه
میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز مبل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی
فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت
زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد


باران

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392







بارها گفتم

           نبار باران

زمین جای قشنگی نیست

حال می گویم

                      ببار باران

که من تنها نگریم

زمین جای قشنگی نیست


کودکم

شنبه 7 اردیبهشت 1392









به بزم عشقم که می آیید


آرام و سبک آیید

کودک درونم خواب است

مباد بیدار شود

با کودکیش

بزممان را

آشفته کند



پیوند با جهان هستی

جمعه 6 اردیبهشت 1392





گهگاه ،آه
احساس می کنم ،
                           قلبم
با یک نخ نحیف
                 نازک
با این جهان هستی پیوسته ست
هر لحظه ممکن است این رشته بگسلد
این رشته ... ای دریغ، گسسته ست!



قدم قدم

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392






قدم قدم

آرام، آرام

به سویم آمدی

آمدنت را به انتظار بودم

آگاهم هر آمدنی

رفتی دارد

اما بگذار

چند روزی را

به بودنت دل خوش باشم







زنده ام

سه شنبه 3 اردیبهشت 1392






زنده ام شاید

شاید هم نه

بی خبرم از خود

اما می دانم

زندگی را باید زندگی کرد

مرگ را باید باور کرد

عشق را باید زیبا دید

واما خدا

      
خدا را باید فهمید




فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها